تبلیغات
وبلاگ تخصصى سریال LOST - لاست چیست؟
وبلاگ تخصصى سریال LOST
همه چیز از لاست(بررسی معماها،گالرى عكس هاى سریال،اسپویلر و ...)
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 8 تیر 1388 توسط ehsan khorami | نظرات ()

داستانِ یك‌خطّیِ مجموعه «گُم‌شدگان» [Lost]، داستانِ آدم‌هایی كه ناخواسته سر از جزیره‌ای درمی‌آورند كه حتّی، دقیقاً، نمی‌دانند كجایِ كُره زمین است و پیِ راهی برایِ خروج از این جزیره و رسیدن به خانه می‌گردند، احتمالاً، بسیاری را به یادِ «رابینسون كروزوئه» می‌اندازد؛ قصّه همان مردی كه، ناگهان، سر از جزیره‌ای درآورد كه هیچ نشانی از مدنیّت و شهرنشینی را نمی‌شد در آن جُست و جنابِ «كروزوئه»، چاره‌ای نداشت جُز این‌كه در آن جزیره بدوی، آدابِ زندگیِ تازه را بیاموزد و نكته اساسیِ داستان، شاید این بود كه او رویِ دیگرِ سكّه زندگی را هم می‌دید.




كسی آن بالا مرا دوست دارد

چند نُكته در حاشیه مجموعه «گُم‌شدگان»

 

مُحسن آزرم:داستانِ یك‌خطّیِ مجموعه «گُم‌شدگان» [Lost]، داستانِ آدم‌هایی كه ناخواسته سر از جزیره‌ای درمی‌آورند كه حتّی، دقیقاً، نمی‌دانند كجایِ كُره زمین است و پیِ راهی برایِ خروج از این جزیره و رسیدن به خانه می‌گردند، احتمالاً، بسیاری را به یادِ «رابینسون كروزوئه» می‌اندازد؛ قصّه همان مردی كه، ناگهان، سر از جزیره‌ای درآورد كه هیچ نشانی از مدنیّت و شهرنشینی را نمی‌شد در آن جُست و جنابِ «كروزوئه»، چاره‌ای نداشت جُز این‌كه در آن جزیره بدوی، آدابِ زندگیِ تازه را بیاموزد و نكته اساسیِ داستان، شاید این بود كه او رویِ دیگرِ سكّه زندگی را هم می‌دید. 

داستانِ «كروزوئه»، هنوز، یكی از محبوب‌ترین داستانهاست و عجیب نیست كه حتّی وقتی در سینما به صرافتِ تغییرِ این داستان می‌افتند، نتیجه كار، فیلمی می‌شود مثلِ «كشتی‌شكسته/تك‌افتاده». بهترین فیلمِ «رابرت زمه‌كیس»، داستانِ «چاك نولاند» [تام هَنكس] است كه كم‌كم، در هیئتِ «كروزوئه»یی دیگر، همه‌چیز را ازنو كشف می‌كند؛ با سنگ و چوب به آتش می‌رسد و درست مثلِ آدمی كه برایِ نخستین‌بار دود و آتش را دیده بود، از شادی پَر می‌كشد.

 

امّا حقیقت این است كه «گُم‌شدگان»، هیچ ربطی به این داستان ندارد و هرچند بازماندگانِ پرواز شماره «815 اوشئانیك» در جزیره‌ای سقوط می‌كنند كه، ظاهراً، كسی از وجودش، به‌دلایلی، باخبر نیست، و هرچند مردمانِ مُتمدّن و ای‌بسا آداب‌دانی كه از استرالیا [سیدنی] به ایالات مُتحده [لُس‌آنجلس] می‌رفته‌اند، در این جزیره، كه ظاهراً در میانه اقیانوسِ آرام است، رویِ دیگرِ سكّه زندگی را هم می‌بینند و برایِ به‌دست‌آوردنِ لقمه‌ای غذا، حیواناتِ وحشی را شكار می‌كنند و آدابِ ماهیگیری بدوی را می‌آموزند، و هرچند شُماری از همین آدم‌ها به هر دری می‌زنند تا از این جزیره عجیب و سرشار از شگفتی خارج شوند، حال‌وروز و احوال‌شان، شباهتی به جنابِ «كروزوئه» ندارد. باید «گُم‌شدگان» را در حدِ یك‌خط تقلیل دهیم و از همه ظرایفِ داستانی و مُعمّاها و هزار چیزِ دیگر چشم‌پوشی كنیم تا در نهایت خُرده‌شباهتی بینِ بازماندگانِ پرواز شماره «815 اوشئانیك» و «رابینسونِ» مغموم پیدا شود. پس از كجا شروع كنیم؟

بیگانه در ساحل
خُب، می‌شود از این‌جا شروع كرد كه «گُم‌شدگان»، همیشه، چند قدمی از تماشاگرش پیش‌تر است و همیشه چیزی شگفت‌انگیز در آستین دارد كه مایه شگفتیِ تماشاگرش شود؛ از ورود و خروجِ آدم‌هایِ داستان گرفته، تا حادثه‌هایِ ریز و درشتی كه، ناگهان، رُخ می‌دهند و مایه حیرت می‌شوند و همه این‌ها، به یك‌معنا، نتیجه یك فیلم‌نامه خوب است. می‌شود حدس زد كه داستانِ «گُم‌شدگان»، از ابتدا تا انتهایی كه نمی‌دانیم چیست، پیش‌تر نوشته شده است. می‌شود حدس زد كه پیش از نوشتنِ فیلم‌نامه، همه كسانی كه سهمی در «گُم‌شدگان» داشته‌اند، به این داستان «فكر» كرده‌اند.

سال‌هایِ سال است كه در كارگاه‌هایِ فیلم‌نامه‌نویسی، و كتاب‌هایی كه قرار است فیلم‌نامه‌نویسی را به همه بیاموزند، رویِ یك جُمله تأكید می‌كنند؛ این‌كه «شخصیت، همان ماجراست و ماجرا چیزی نیست جُز شخصیت.» و تماشایِ مجموعه «گُم‌شدگان»، درواقع، توضیحِ همین جُمله‌ای‌ست كه یكی از فرمانهایِ كلیدیِ فیلم‌نامه‌نویسی‌ محسوب می‌شود. مسأله این است كه «شخصیت» را می‌شود [و ای‌بسا باید] با «جُزئیات» شناخت؛ با شناسنامه‌ای كه برایش در نظر گرفته‌اند، با گذشته‌ای كه دارد و با خانواده‌ای كه داشته، یا نداشته است. با تجزیه و تحلیلِ شخصیت است كه می‌شود به تصویری جامع رسید.

امّا هیچ بد نیست كه همین‌جا، چند كلمه‌ای هم درباره این جُمله «شخصیت، همان ماجراست و ماجرا چیزی نیست جُز شخصیت.» بنویسیم و به «گُم‌شدگان» اشاره كنیم. چیزی كه یك شخصیت را جذّاب و دیدنی می‌كند، «رفتار»هایِ اوست، كارهایی كه از او سر می‌زند و معنایِ «ماجرا»بودنِ شخصیت، چیزی نیست جُز این‌كه «ماجرا» بدونِ «شخصیت» معنا ندارد، همان‌طور كه «شخصیت» بدونِ «ماجرا» راه به جایی نمی‌برد. در مجموعه «گُم‌شدگان»، البته، چیزی كه زیاد است، «شخصیت» است و به همین اندازه، «ماجرا» هم داریم.

 

هر «شخصیت»ی، با گذشته‌ و حال و آینده‌اش در این جزیره بی‌نام ساكن است. زندگیِ بازماندگانِ پرواز شماره «815 اوشئانیك»، بیش از آن‌چه فكر می‌كنیم، در هم تنیده شده است؛ این‌جا، بحثِ «انتخاب» مطرح نیست، آدم‌ها «مجبور»ند در یك جزیره، رویِ یك خاك و زیرِ یك آسمان با یك‌دیگر زندگی كنند و «مجبور»ند كه به پاره‌ای از اصولِ اجتماعی، در جزیره‌ای كه ظاهراً از «اجتماعِ انسانیِ شهری» دور است، تن بدهند. امّا كم‌كم، وقتی گوشه‌هایی از پرده كنار می‌رود، می‌فهمیم كه زندگیِ شُماری از بازماندگانِ پرواز شماره «815 اوشئانیك»، حتّی پیش از آن‌كه در این جزیره سقوط كنند، به هم ربط داشته است، بی‌آن‌كه خودشان بدانند.

این‌جا، همه آدم‌ها این‌جوری‌اند
در بازگشت‌هایِ به گذشته، در صحنه‌هایی كه می‌خواهیم از راز و رمزِ یكی از «شخصیت»‌ها سر درآوریم و هیچ توقّع نداریم كه پایِ دیگری به آن صحنه باز شود، «شخصیتِ» دیگری را می‌بینیم كه از آن‌جا می‌گذرد، یا جُمله‌ای را می‌گوید و بی‌اعتنا رد می‌شود. خُب، البته كه معنایِ چُنین تداخلی، چیزی نیست جُز این‌كه زندگیِ هیچ آدمی، از آدمی دیگر جُدا نیست. آدم‌هایی كه با هم غریبه‌اند، بعید است كه در رفتار و حرف‌زدنِ هم دقّت كنند و بعید است به‌سادگی بابِ بحث و دوستی را باز كنند. یكی دو مثال، احتمالاً، این قضیه را روشن‌تر می‌كند.

 

[اگر «گُم‌شدگان» را ندیده‌اید، بهتر است این مثال‌هایی را كه این‌جا و در باقیِ این یادداشت می‌آید نخوانید، چون به‌هرحال، بخشی از داستانِ پیچیده و سرشار از مُعمّایش را «لو» می‌دهد.] مثلاً، «جك» و «دزموند»، پیش‌تر، یك‌دیگر را دیده‌اند و دیدارِ بعدی‌شان در آن دریچه زیرزمینیِ مُتعلّق به پروژه «دارما» اتّفاق می‌افتد و البته كه هردو، دیدارِ قبلی را به یاد می‌آورند. و البته كه «لیبی»، دخترِ ساده و آرامی كه به ضربِ گلوله «مایكل» از پا درمی‌آید هم پیش‌تر «هرلی/ هوگو» را در بیمارستانِ روانی دیده است و او را به یاد دارد، امّا «هرلی/ هوگو» هرچه فكر می‌كند، به یاد نمی‌آورد كه او را كُجا دیده و تنها چیزی كه می‌داند، این است كه «لیبی» را یك‌جا دیده است. «جك شپرد» و «كِلِر» هم كه، بی‌آن‌كه بدانند، خواهر و برادرند.

 

«جك»، ظاهراً، از این‌كه صاحبِ یك خواهر است، ‌خبری ندارد و «كِلِر» هم در دیداری با پدرِ گُم‌شدگان‌اش، حتّی نمی‌خواهد كه نامِ او را بشنود. پس، خیلی هم عجیب نیست كه در همان قسمتِ اوّل، «جك» به‌ عُنوانِ پزشكی وظیفه‌‌شناس و آداب‌دان، به این زنِ باردار كمك می‌كند و او را به گوشه‌ای می‌برد كه از انفجارِ لاشه هواپیما دور باشد. این‌‌را هم می‌دانیم كه «جك»، اساساً، برایِ پیداكردنِ پدرش راهیِ «سیدنی» شده و می‌دانیم كه پدرِ شكست‌خورده‌اش، مُرده است و تابوتِ او در همان هواپیمایی‌ بوده است كه «جك» و «كِلِر» مُسافرش بوده‌اند.

 

البته، این «كِلِر» است كه از مرگِ پدرِ بی‌نام‌ونشانش خبر ندارد و در این بین، چیزی كه مایه حیرتِ «جك» شده، این است كه تابوتِ خالیِ پدرش را پیدا می‌كند و «دكترِ شپردِ پدر»، مثلِ یك «وهم»، یك «خیالِ دست‌یافتنی» بر «دكتر شپردِ پسر» ظاهر می‌شود. و هیچ معلوم نیست كه رابطه سرشار از صُلح و صفایِ آنها، در صورتی‌ كه از حقیقتِ ماجرا باخبر شوند، به چه‌چیزی بَدَل می‌شود.
نمونه دیگر، «جان لاك» و «سایر/ جیمز» هستند كه زندگیِ هردوِی آنها را یك‌نفر نابود كرده است. 

«آنتونی»، مردی از تالاهاسی، همان پدری‌ست كه در همه سال‌هایِ كودكی و نوجوانی و جوانیِ «جان» حضور نداشته است و ناگهان سروكّله‌اش پیدا می‌شود و یكی از كُلیه‌هایِ «جان» را «می‌دزدد» [تعبیری كه خودِ جان به كار می‌بَرَد] تا آسوده‌تر به زندگی ادامه دهد و زمانی‌ هم كه پسرِ سرخورده‌اش می‌گوید كه او را رُسوایِ عالَم خواهد كرد و مُشتش را پیشِ همه باز می‌كند، «جان» را پرت می‌كند پایین و در نتیجه همین سقوط از ارتفاع است كه «جان لاك»، با صندلیِ چرخ‌دار به زندگی ادامه می‌دهد.

 

وضعیتِ «سایر/ جیمز»، تاحدّی، مُتفاوت است. از سال‌هایِ كودكی، او به جُست‌وجویِ مردی بوده است كه زندگیِ او را خراب كرده و سببِ كُشته‌شدنِ پدر و مادرش شده است. نامه‌ای كه «سایر/ جیمز» در همه این سال‌ها آن‌را پاره نكرده، بالأخره، در این جزیره بی‌نام به مقصد می‌رسد و «آنتونی» كه نهایتِ پلیدیِ آدمی‌ست، جزایِ یك‌عُمر «لجن»‌بودن را می‌پردازد و از پا درمی‌آید.

وقتشه با من زندگی كنی
می‌شود همین‌جا، در بحثِ «شخصیت‌پردازیِ» مجموعه «گُم‌شدگان»، به این نُكته هم اشاره كرد كه تفاوتِ شخصیت‌ها، صرفاً به رفتارشان برنمی‌گردد. طبیعی‌ست كه «جك» نباید مثلِ «سایر/ جیمز» رفتار كند و «هرلی/ هوگو» هم شباهتی به «جان لاك» یا «دِزموند» ندارد. امّا، مسأله‌ای كه هیچ بد نیست به آن توجّه كنیم، این است كه دیالوگ‌هایِ این شخصیت‌ها هم، مُتناسب با خودِ آن‌هاست؛ هر شخصیتی، با هر رفتاری، «تكیه‌كلامِ» خاصِ خودش را دارد. مثلاً «رفیق»ی كه «هرلی/ هوگو» می‌گوید و سرگذشتی كه با آن دوستِ «خیالی»‌اش دارد، یا «برادر»ی كه مُدام بر زبانِ «دِزموند» جاری می‌شود.

 

و همین است كه، مثلاً، وقتی علّتِ وجودیِ این «برادر» را می‌فهمیم و مُتوجّه می‌شویم كه «دِزموند» مُدّتی را «راهب» بوده است و به دِیر و كلیسا خدمت می‌كرده است، شگفت‌زده می‌شویم و دلیلِ این شگفتی، احتمالاً، این است كه آفرینندگانِ «گُم‌شدگان» با ذكاوت و رندیِ بسیار، و البته خساستی مثال‌زدنی، اطلاعاتِ مربوط به هر شخصیت را در اختیارِ تماشاگران می‌گذارند. درواقع، اطلاعات در «گُم‌شدگان»، مثلِ خیلی از داستانهایِ دیگر، به‌صورتِ قطره‌چكانی مُنتقل می‌شود؛ با این تفاوت كه قطره‌هایِ اطلاعات، به‌ترتیب، در اختیارِ تماشاگران قرار نمی‌گیرد. این پَس‌وپیش‌بودنِ اطلاعات، قطعاً، تماشاگر را تشنه دانستنِ نكته‌های تازه‌ای می‌‌كند كه به‌كمكِ آنها می‌تواند پرده از راز و رمزهایِ درونیِ شخصیت‌ها برداشت.

روابطِ خطرناك
«رابرت مك‌كی»، مُدرّسِ فیلم‌نامه‌نویسی، در كتابِ «داستان»ش نوشته است كه هُنرهایِ داستان‌گو، به نخستین منبعِ الهامِ بشر تبدیل شده‌اند و در جُست‌وجویِ نظم و شناختِ زندگی، انسانها به «داستان» روی‌ آورده‌اند. «مك‌كی» می‌نویسد كه «عطشِ ما برایِ داستان، انعكاسی‌ست از نیازِ عمیقِ بشر به یافتنِ الگوهایِ زندگی، نه صرفاً به‌عُنوانِ یك عملِ فكری و ذهنی، بلكه در قالبِ تجربه‌ای كاملاً شخصی و عاطفی.» [داستان: ساختار، سبك و اصولِ فیلم‌نامه‌نویسی، ترجمه محمّد گذرآبادی، انتشاراتِ هِرمِس] و خوب كه نگاه كنیم، مجموعه «گُم‌شدگان»، یك چُنین‌ چیزی‌ست.

 

تماشاگرانِ گذریِ مجموعه «گُم‌شدگان»، احتمالاً، در اظهارِ نظری كُلّی، این‌را هم یكی از آن مجموعه‌هایِ پُرتعلیقی می‌دانند كه پس از تمام‌شدن به دستِ فراموشی سپرده می‌شود و در خاطرِ هیچ‌كسی نمی‌ماند. امّا واقعیت این است كه مجموعه «گُم‌شدگان»، چیزی‌ست فراتر از یك داستانِ جذّاب و گیرا و پُركشش و بخشی از موفقیتش، احتمالاً، همین «الگوها»یِ مُختلفِ زندگی‌ست. و برایِ پرداختن به چند «الگو»ست كه مجموعه «گُم‌شدگان»، به‌جایِ یك شخصیتِ اصلی، شخصیت‌هایِ اصلی دارد و به‌جایِ یك قهرمان، قهرمانهایِ مُختلفی دارد.

 

شُماری از تماشاگرانِ «گُم‌شدگان»، حسِ انسان‌دوستی و وظیفه‌شناسیِ «جك» را می‌پسندند و شُماری دیگر میلِ به زیستنِ «سایر» را ترجیح می‌دهند. عدّه‌ای، تركیبِ عقل‌مداری و احساس‌گراییِ «جان لاك» را پسند می‌كنند و شور و هیجانِ «چارلی» هم بابِ طبعِ شُماری دیگر از تماشاگران است. و البته كه «دِزموند» را هم در این بین، نباید فراموش كرد؛ مردی كه می‌تواند آینده را ببیند و می‌تواند حدس بزند كه چه اتّفاقی قرار است بیفتد و نُكته مهمی كه تا پایانِ مجموعه، احتمالاً، فراموش نمی‌شود، این است كه اگر «دِزموند» در آن روزِ بخصوص، دُكمه آن كامپیوترِ دریچه را می‌زد، هواپیمایِ «815 اوشئانیك»، ای‌بسا، سقوط نمی‌كرد و همه آنها به سلامت در فرودگاهِ لُس‌آنجلس پیاده می‌شدند.

 

این‌كه مجموعه «گُم‌شدگان»، قهرمانهایِ مُختلفی دارد، احتمالاً، كمی عجیب به‌نظر می‌رسد. این‌گونه به ما آموخته‌اند كه قهرمان باید یك‌نفر باشد؛ امّا حقیقت این است كه در «گُم‌شدگان»، با قهرمانهایی جمعی طرف هستیم كه هدفی مُشترك دارند [رهایی از این جزیره و رسیدن به خانه] و برایِ رسیدن به این هدف و البته زنده‌ماندن، به‌اتّفاق رنج می‌كشند [ایستادگی در برابرِ «دیگران» و درواقع، دارودسته «بِن»] و مُهم‌تر از همه این‌كه به‌اتّفاق پیروز شوند. [معنایِ روشنِ این پیروزی، همان رهایی از جزیره است.]

 

و مجموعه «گُم‌شدگان»، تا پایانِ فصلِ سوم، چیزی درباره این «پیروزی» نشان نمی‌دهد و در پایانِ این فصل است كه روالِ سابق و معمولِ خود را كنار می‌گذارد و به‌جایِ بازگشت به گذشته، به آینده می‌رود و درست همان‌طور كه در فصل‌هایِ قبل، با گذشته آدم‌ها روبه‌رو می‌شدیم، این‌بار آینده آنها را می‌بینیم. احتمالاً، همه تماشاگرانی كه در پایانِ فصلِ سوم، «جك شپردِ» خراب و خسته‌ای را می‌بینند كه از شدتِ خرابی در آستانه ویرانیِ كامل است، خیال می‌كنند كه این هم تصویری‌ست از گذشته همین مردِ وظیفه‌شناس كه در غمِ جُداییِ همسرش به خاكستر نشسته است، امّا وقتی لحظه‌ای بعد «كِیت» را می‌بینند و هردو درباره امتیازهایی كه خطوطِ هواییِ «اوشئانیك» در اختیارشان گذاشته است، حرف می‌زنند، ماجرا پیچیده‌تر از آن چیزی كه هسشت به‌نظر می‌رسد.

 

خُب، حتّی اگر به تماشایِ فصلِ چهارم ننشسته باشیم و ورودِ آن هلی‌كوپتر را به جزیره ندیده باشیم، باز هم می‌توانیم حدس بزنیم كه آنها از جزیره خارج شده‌اند و آن تلفنِ ماهواره‌ای كه در پایانِ فصلِ سوم، «نیامی» با خودش آورده، زمینه را برایِ خروجِ آنها از جزیره مُهیّا كرده است.

خاكِ خوب
البته می‌شود این‌را هم نوشت كه قهرمانِ اصلیِ مجموعه «گُم‌شدگان»، همین جزیره بی‌نام و نشانی‌ست كه «خاك»ش، خاكِ دیگری‌ست و خاصیت‌هایی دارد كه نمی‌شود بی‌اعتنا از كنارش گذشت؛ مثلاً همین‌كه «رُز»، زنِ سیاهی كه به سرطان مُبتلاست، حس می‌كند كه حالش بهتر است و به شوهرش «برنارد» می‌گوید كه می‌داند بهتر شده و می‌داند كه بیماری، فعلاً، از جانش رخت بربسته، نشان می‌دهد كه جزیره، یك‌جایِ عادّی و معمولی نیست. نمونه دیگر، «جان لاك» است كه وقتی سوارِ هواپیمایِ «815 اوشئانیك» می‌شود، فلج است و به‌سختی او را رویِ صندلیِ هواپیما می‌نشانند، امّا همین‌كه در جزیره چشم باز می‌كند، می‌تواند رویِ پاهایِ خودش بایستد.

 

اخلاق و رفتارِ «جان لاك»، البته، اخلاق و رفتاری عادّی نیست؛ زیرِ باران می‌نشیند و طوری از بارانی كه بر سرِ بی‌مویش می‌بارد لذّت می‌برد كه انگار بزرگ‌ترین و بهترین هدیه عُمرش را گرفته است. همین‌چیزهاست كه جزیره را به جایی بخصوص، جایی مُنحصربه‌فرد، بدل كرده است؛ به جایی كه انگار بخشی از كُره زمین نیست. و البته كه «بِن» و «جولیِت» هم درباره مُنحصربه‌فردبودنِ جزیره، چیزهایی را می‌گویند كه به‌نظر عجیب می‌رسد؛ مثلاً می‌فهمیم كه اگر «ایتِن»، واكسن‌ها و آمپول‌هایِ بخصوصی را به «كِلِر» تزریق نمی‌كرد، پسرش «آرون» به دنیا نمی‌آمد و هیچ بعید نبود كه خودِ «كِلِر» هم از دنیا برود. نُقطه مُقابلِ او هم البته، «سان» و شوهرش هستند.

توهّمِ بزرگ
یك نُكته جذّابِ دیگرِ مجموعه «گُم‌شدگان»، رویاروییِ بازماندگانِ پروازِ «815 اوشئانیك» است با آدم‌هایی كه در این جزیره زندگی می‌كنند. و البته كه تماشاگرانِ «گُم‌شدگان» هم در این بین، مثلِ همین بازماندگان، با آنها روبه‌رو می‌شوند. در وهله اوّل، خیال می‌كنیم كه همه‌چیز در این جزیره زیرِ سرِ «روسو»ست؛ زنی فرانسوی كه تفنگ به‌دست می‌گیرد و روحیه خشنی دارد و شانزده‌سال از عُمرش را در این جزیره گذرانده است. وقتی هم سروكّله نشانه‌هایِ «دارما» و محصولاتش پیدا می‌شود، خیال می‌كنیم گروهی آدم‌ها را زیرِ نظر گرفته‌اند تا رفتار و حركات‌شان را بسنجند و لابُد به نتایجی علمی/اجتماعی برسند.

 

با این‌همه، جذّاب‌ترین نُكته ماجرا این است كه «بِن» و دارودسته‌اش، به‌عنوانِ كسانی كه، به‌هرحال، در این جزیره زندگی می‌كنند، به‌چشمِ ساحل‌نشینان و بازماندگانِ هواپیما، در شُمارِ «دیگران»ی هستند كه باید از آنها حذر كرد. امّا مسأله این است كه آن جزیره، به‌هرحال، ملكِ طلقِ همین «دیگران» است.

 

و مُهم‌تر از همه این‌كه وقتی خیال می‌كنیم این جزیره، خودِ «بدویت» است، با «مدنیتِ» زندگیِ دارودسته «بِن» آشنا می‌شویم؛ آدم‌هایی كه، تقریباً، همه‌چیز دارند و حتّی یك‌روزِ بخصوص در هفته، جلسه‌هایِ كتاب‌خوانی برپا می‌كنند و نظمِ زندگیِ آنها، دقیقاً، همان‌روزی به‌هم می‌خورد كه «دِزموند»، در آن دریچه زیرزمینی، دُكمه كامپیوتری را كه به او سپرده‌اند نمی‌زند و یك‌جور مغناطیس، ناگهان رها می‌شود و آن هواپیمایِ «815 اوشئانیك» بالایِ جزیره سقوط می‌كند و بازماندگانِ «815 اوشئانیك» برایِ زنده‌ماندن، دست به مُبارزه می‌زنند. و این، تازه شروعِ ماجراست...

نُقطه، سرِ خط
امّا باور كنید كه هیچ وصفی، هیچ یادداشت و نوشته‌ای نمی‌تواند جذّابیت‌هایِ مجموعه تلویزیونیِ «گُم‌شدگان» را، واقعاً، توضیح دهد و نمی‌تواند همه ظرایفِ داستانِ پیچیده و سرشار از مُعمّایِ «گُم‌شدگان» را آشكار كند. پس، این چند صفحه را می‌شود در حُكمِ «مُعارفه»‌ای دانست با مجموعه «گُم‌شدگان» كه در سراسرِ جهان، تماشاگران و طرف‌دارانی پَروپاقُرص دارد و كافی‌ست نامِ این مجموعه را در یكی از موتورهایِ جُست‌وجویِ اینترنت وارد كنیم تا با حجمِ عظیمی از یادداشت و تحلیل و حدس و گُمان درباره پایانِ داستان و سرنوشتِ شخصیت‌هایش طرف شویم. و می‌شود امیدوار بود كه وقتی «گُم‌شدگان»، بالأخره، به پایان رسید و همه مُعمّاها «گشوده» شدند و رازها از پرده بیرون افتادند، فرصتی دیگر پیدا شود تا «همه» داستان را بررسی كنیم و به حدس و گُمان مُتوسّل نشویم...



درباره وبلاگ