تبلیغات
وبلاگ تخصصى سریال LOST - 3.راز زمان در لاست - انحصار در بینهایت (علمی)
وبلاگ تخصصى سریال LOST
همه چیز از لاست(بررسی معماها،گالرى عكس هاى سریال،اسپویلر و ...)
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 27 مهر 1388 توسط ehsan khorami | نظرات ()
(مقالات ذکر شده در این بخش، همگی منتخبی از کتاب «جهان یازده بُعدی» نوشته «جاهد رجبی»، استاد متافیزیک رصدخانه، نویسنده همین متن است.
------------------------------------------------




یک سوال بسیار کوتاه، و یک پاسخ بسیار بلند...!

سوال:

آیا حضور جیمز فورد و یارانش در زمان دارما یک حضور فیزیکی و واقعی بوده است؟ چطور ممکن است ایشان در سی سال قبل در جزیره حضور داشته باشند و خودشان از این موضوع مطلع نباشند؟! مشخصاً حضور این افراد در جزیره برای نخستین بار در چه زمانی بوده است؟!

توجه:
این مطلب در جواب پیغام یکی از دوستان نوشته شده که علاقه مند بودند من در این خصوص صحبت کنم.

پاسخ:

به کلاس درس خوش اومدید!

- خُب... قبل از هرچیز بگم اگه کسی دوست داره بلاخره جواب این سوال رو بفهمه که «اول مرغ بود یا تخم مرغ؟!»، یا این سوال که «خدا از چه زمانی بوده، تا چه زمانی خواهد بود؟»، «اصلاً زمان از کِی به وجود اومد؟»، یا اینکه همونطور که گفتم «چطور ممکنه بلاخره جیمز فورد توی سال مثلاً 1977 روی جزیره باشه و در آینده یادش نیاد؟»، و سوال هایی مثل این،،، در این چند دقیقه سعی در پاسخ به این سوال ها داریم... = آقا اجازه؟! فکر کنم کلاس امروز جذّاب باشه!

- آره عزیزم... اگه شما بذاری ولی!

خُب... شروع می کنیم...

- طبق معمول، لازمه با یه سری اصطلاحات ساده علمی آشنا بشیم... بگید ببینم...؟ دوست دارید از کجا شروع کنیم؟

= آقا... چطوره بگید اصلاً دنیا چجوری شد که شروع شد!!! برگردید به اول اول اول هستی!

- آفرین! پیشنهاد خوبیه... دانشمندان معتقدند جهان با یه انفجاری شروع شد به اسم «انفجار بزرگ»...

= آخ جون! چهارشنبه سوری!!!

- پسرم گوش بده لطفاً! دانشمندان معتقدند که در آغاز عالم، هیچی وجود نداشت، جز یه چیز... کل جهان فقط یه نقطه بود... یه نقطه ی خیلی خیلی متراکم و در نتیجه خیلی خیلی داغ... در یه لحظه این نقطه ی متراکم و فشرده منفجر شد و کم کم منبسط شد و به مرور زمان بزرگ و بزرگ و بزرگ تر شد تا بعد حدود چهارده میلیارد سال، شد این شکلی که الآن شده... اینم عکسشه؛ ببینید:
- پس همونطوری که گفتم، جهان با انفجار بزرگ آغاز شد... پس به نظر میاد اول هستی، انفجار بزرگ بوده... اما لازمه بدونید که.................

= آقا اجازه! آقا اجازه!!! اگه اول هستی انفجار بزرگ بوده، پس قبلش چی بوده؟!!

- اگه هر سوالی جز این پرسیده بودی، از کلاس انداخته بودمت بیرون! آفرین... منم می خواستم همین رو بگم که پریدی وسط حرفم...

ادامه می دم:

- اما لازمه بدونید که این نظریه یه سری نارسایی داشت... مهمترین هم همین بود که دوستمون گفت... «پس قبلش چی؟؟؟»... در فلسفه یه اصلی هست که می گه «هستی بر چیستی مقدمه.»... یعنی چی؟ یعنی اینکه وقتی داری در مورد یه چیزی حرف می زنی، حتماً «هست» که داری در موردش حرف می زنی دیگه!!! پس وقتی می گیم «قبلش چی؟»، پس حتما قبلش هم «هست!»... پس این نظریه در حدود یکی دو سال پیش نزد دانشمندان مردود اعلام شد... اگرچه بد نیست بدونید هستند هنوز کسایی که به این نظریه معتقدند، بنا به دلایل شخصی خودشون...

= آقا پس هستی چجوری شروع شد بلاخره؟!

- دو تا نظریه جدید هست به اسم «تکینگی هاوکینگ» و «پیدایش پروردگار به عنوان سوزن زننده به فضای فاز»، که در واقع این دو تا نظریه جای نظریه قبلی رو گرفتند...

= چی؟! خدا سوزن زده؟!!! یعنی چی؟؟؟

- ما با نظریه دوم کاری نداریم، در مورد اولی می خوایم حرف بزنیم... اما اگه علاقه مندی که بدونی مختصراً می گم که مفهومش چیزی در این حدوده که خدا در بُعدی خارج از زمین داره زمین رو کنترل می کنه، در جایی و زمانی که اصلاً نه «جا» معنی داره نه «زمان»! اینم عکس معروف این نظریه است، ببینید:

- البته این عکس اگرچه بیشتر جنبه هنری داره، اما مفهومش اینه که خداوند در بُعد غیر مادی داره مفهوم زمان رو جوری واسه ما تبیین می کنه که چون ما توی اون بُعد نیستیم، قادر به درکش هم نیستیم... در هر صورت ما با این نظریه کاری نداریم... موضوع مورد بحث ما، «تکینگی هاوکینگ» هستش...

= آقا؟ تهش دوباره به لاست می رسیم یا نه؟

- آره عزیزم... اگه یکم صبر داشته باشی...

خُب، ادامه اینکه:

- در تکینگی هاوکینگ، به جای اینکه سعی بشه واسه زمان یه مبدا در نظر گرفته بشه، سعی شده کلاً مفهوم زمان عوض شه... این طور که ما همیشه فکر می کنیم زمان یه سیر یه بُعدی هستش، واسه همین دنبال اول و آخرش می گردیم... دنیا چجوری شروع شد؟ چجوری تموم می شه؟؟؟ اما در واقعیت اینه که زمان مثل یه پوسته ی سه بُعدی هستش... زمان رو مثلاً روی سطح «یک کُره» در نظر بگیرید... از هر جاش که شروع کنید می تونید قدم بردارید و هرجاش که بخواین می تونید وایستید... اما نمی شه گفت واقعاً کجای اون کُره اول یا آخرشه...

= آقا اجازه؟! سخته!! واضح تر بگید!!

- چشم... کسی می دونه «دایره» چیه؟!!

= آقا اجازه؟ انقدر هم نمی خواد ساده بگید!!!

- یه دایره رو تصور کنید بچه ها، مثلاً با شعاع 3 سانتی متر... می شه این:

- خوب گوش کنید ها!!! حالا یه قطاع از این دایره رو ببُرید، یعنی یه کمانی ازش رو مثلاً به طول «ثابت» 6 سانتی متر در نظر بگیرید... یعنی یه بخشی از محیطش... خب؟ می شه این:

- کسی مشکلی که نداره؟

= نخیرررررر!

- خوبه... حالا یه دایره دیگه رو تصور کنید، شعاعش رو بیشتر کنید... یعنی مثلاً به جای 3 سانتی متر، 10 سانتی متر... می شه این:

- خب، دوباره یه قطاع یا کمان این دفعه از این دایره بزرگ تره رو «با همون اندازه ثابت» ببُرید... چه شکلی می شه؟ این دفعه می شه این:

- بچه ها چه فرقی کرد نسبت به دایره قبلی که کوچک تر بود؟

= آقا اجازه؟ کمان دایره قبلی، انحناش بیشتر بود، اما این یکی چون دایره اش بزرگ تر بوده، انحناش کم شده انگار...

- آفرین! پس معلومه سر کلاس فقط بلد نیستی بخندی! گوش هم می دی...!

ادامه می دم:

- خُب... حالا یه دایره ی خیلی بزرگ تر مثلاً به شعاع 60 سانتی متر می خوام بکشم و بعدش دوباره یه کمان «به همون اندازه طول» رو ازش ببُرم... این دفعه هم نتیجه اش می شه این:

- می بینید که دوستتون درست گفت... به نظر می آد هرچی شعاع داره بیشتر و بیشتر می شه، انحنای کمان ما داره کمتر و کمتر می شه...

= خب که چی؟

- یه سوال می پرسم، اگه شعاع رو من مرتباً زیاد و زیادتر کنم، تا وقتی که شعاع دایره ما بشه «بی نهایت»، اون وقت کمان ما چه شکلی می شه؟؟؟ خوب فکر کنید بعد جواب بدید!

= آقا اجازه؟! مربع؟!

- نه عزیزم.

= مستطیل؟!!!

- نه عزیزم.

= ذوزنقه متساوی الساقین؟!!!!!

- نههههههه!!! می شه یکم فکر کنی؟!

= آقا اجازه؟ وقتی شعاع بزرگ تر می شد، انحنا کمتر می شد... حالا پس اگه شعاع بشه بی نهایت،،،،، آها!!! فکر کنم انحنا میل کنه به سمت صفر...

- آفرین!!! انحنا میل می کنه به سمت صفر... یعنی چی؟ یعنی یه خط صاف می شه...!!

= آقا دیدی فکر کردم!!!!

- آره عزیزم... نپر وسط حرفم... پس بچه ها، این همه گفتم که این رو نتیجه گیری کنم... دقت کنید: «یکی از تعاریف مصطلح خط راست در ریاضیات فلسفی اینه که خط راست بخشی از کمان یک دایره به شعاع بی نهایت هستش!».

= آقا خب که چی؟

- این رو توی ذهنتون نگه دارید، حالا باید در مورد یه چیز دیگه صحبت کنیم، بعد این دو تا مورد رو بهم ربط می دیم... خسته که نشدید؟!

= نخیررررر!!

- خوبه... حالا یه سوال دیگه... کسی یادش هست وقتی بچه بودیم توی دبستان، یه چیزی بهمون یاد دادن به اسم «محور طول ها»؟

= آقا اجازه؟

- بله؟

= ما یادمون نیست!!!!

- باشه! گوش کن لطفاً...! این عکس رو ببینید:

- این صفحه مختصات هستش... حتماً یادتونه... محور عمودی می شد محور عرض ها، محور افقی هم می شد محور طول ها... ما الآن فقط با محور طول ها که افقی هست و به رنگ قرمز نشون داده شده کار داریم... خب این محور چیه؟ این محور واسه اینه که هر نقطه روی این محور باشه، بگه که طولش چند هستش... همین! اما مطمئناً می دونید که محور «زمان» هم همین شکله... یعنی اگه به جای x بنویسیم t، اون وقت این محور می شه محور زمان... خُب... رسیدیم جای جالبش...

= آقا اجازه؟! آخ جون!!

- به خدا می ندازمت بیرون ها!!! ساکت بشین گوش بده لطفاً...

= آقا اجازه؟! چشم!

- خُب... روی این محور تک بُعدی زمان، مطمئناً می دونید که در مرکزش که عدد صفر قرار داره، این عدد یعنی «اکنون»، یعنی همین حالا... هرچی بریم سمت راست، به مثبت بی نهایت یعنی آینده نزدیک می شیم... واضحه که سمت چپ این محور هم که برای اعداد منفی هست، مختص گذشته است تا اینکه ته تهش می رسه به منفی بی نهایت یعنی گذشته ی گذشته ی گذشته، یعنی کجا؟ یعنی اول زمان!

= آقا؟ دارم خسته می شم! می شه برم آب بخورم؟!!

- نه! رسیدیم جای حساسش... زیاد نمونده... گوش کن! خُب، این دو تا مطلب رو بذارید کنار هم... مگه نگفتیم یکی از تعاریف خط راست، بخشی از محیط دایره به شعاع بی نهایت بود؟؟؟ خب، این محور زمان ها هم خط راسته دیگه... درسته؟ پس این محور زمان ها هم بخشی از محیط دایره ای به شعاع بی نهایته...

= خُب که چی؟

- نتیجه اینکه ما افتادیم روی همون دایره ای که «تکینگی هاوکینگ» می گفت... حالا بذارید ازتون سوال کنم... وقتی دو طرف این محور، یکی قراره بره به سمت مثبت بی نهایت و اون یکی در سمت چپ قراره بره به منفی بی نهایت، پس قراره همینطوری از هم دورتر و دوتر و دوتر شن دیگه... درسته؟

= بله!!

- نخیر! اصلاً هم درست نیست... وقتی این محور قراره روی دایره باشه، خب اون وقت وقتی منفی بی نهایت همینطوری می ره و می ره و مثبت بی نهایت هم همین طوری می ره و میره، خب این ها روی دایره اند، بلاخره یه جایی روی محیط دایره می رسند به هم دیگه...!! یعنی منفی بی نهایت می خوره به مثبت بی نهایت...!!

= آقا اجازه؟! مگه منفی بی نهایت گذشته ی دور نبود؟ مگه مثبت بی نهایت آینده ی دور نبود... اینجوری که گذشته و آینده و حال و همه زمان ها می افتن روی هم...!!!

- آفرین! دارم خودم رو می کشم که همین رو بگم من هم!! فکر می کنید «هگل» واسه چی نظریه معروفش رو با این شعار داد که «گذشته، حال، آینده، هم زمان جاری است!»...؟ دقیقاً به همین خاطر بود...

= آقا داری جادوگری می کنی!! داری ما رو گول می زنی؟!!

- نه عزیزم... گذشته و حال و آینده «هم زمانی» ندارند، اما در جاهایی مثل بی نهایت ها می تونن بخورن به هم... این یعنی اینکه مثلاً بچگی های شما، موقعی که 6 سالتون بوده هم هنوز توی زمان خودش وجود داره، منتها شما زمان اون فرد رو نمی بینید تا خودش رو ببینید... اما توی لاست می دیدن!

= آخ جون لاست!!

- پس دقت کنید، در نظریات جدید و پیشرفته این سوال که مرغ اول بود یا تخم مرغ، یا اینکه زمان از کِی بوده و تا کِی هست اصلاً سوالات اشتباهیه... در واقع زمان همونطور که دنیل فارادی گفت مثل خیابون های چند طرفه ای که بی نهایت تا خیابون (یعنی زمان) در کنار همدیگه هستن ولی ما داریم فعلاً توی یه خیابون حرکت می کنیم تا وقتی که زمان بگذره و وارد زمان بعدی یا خیابون بعدی شیم...

= آقا اجازه! تشنگی مُردم به خدا!! برم آب بخورم؟!!

- نه عزیزم بشین... آخرشه دیگه...

ادامه می دم:

- بنابراین پاسخ سوال ابتدایی که مطرح کردیم و در واقع یکی از دوستان خودتون پرسیده بودن، دیگه خیلی ساده است... بله! جیمز فورد و دوستانش در دارما واقعاً در گذشته اونجا بودن... ولی سعی کنید این موضوع رو درک کنید که گذشته لزوماً بیست سال پیش نیست!! گذشته و آینده و حال «با هم» سپری می شن و هیچ کدوم جدا از دیگری نیست...

= آقا بخدا تشنمه!!!

- در درک نسبیت و همچنین اتفاقات زمانی در سیزن پنجم لاست، باید یاد بگیرید «نسبی» به همه چی نگاه کنید... این نقاشی رو ببینید:

- این نقاشی که اسمش هم هست «نسبیت»، توسط یکی از نقاشان بزرگ دنیا کشیده شده... اگه دقت کنید هیچ جای نقاشی ایرادی نداره، اما وقتی همه جاش رو کنار هم می ذارید و کلی نگاه می کنید، غیر عادی به نظر می آد...

= آقا اجازه؟! این نقاشی رو ما یه بار پشت یه تریلی دیدیم!!!

- لازمه بدونید که برای درک راز زمان در لاست و نسبیت، باید همه اطلاعات و عادات قدیمی خودمون رو دور بریزیم و سعی کنیم به جای اینکه روی عاداتمون به حقایق نگاه کنیم، با منطق و علم بازنگریشون کنیم...

حرف آخر:

- معروف ترین جمله انیشتین رو هیچ وقت فراموش نکنید که گفت:

«زمان، بزرگ ترین راز هستی است!».


- کی بود تشنه اش بود؟ می تونه بره آب بخوره...!


خسته نباشید.




درباره وبلاگ